|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۲ساعت 6:12 توسط صمیمی
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:47 توسط صمیمی
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 7:35 توسط صمیمی
|
||
|
|
|
|
|
حالا
12 نفر هستند یا 13 نفر ؟
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:49 توسط صمیمی
|
|
||
|
|
|
|
|
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان... شد ,,, او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد ,,, ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 20:15 توسط صمیمی
|
||
|
|
|
|
|
اينقدر نگو اگر گذشت كنم كوچیك ميشم ، اگه با گذشت كردن كسی كوچیک ميشد خدا اينقدر بزرگ نبود ... * * * * * * * به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز رادر تو تشخیص دهد: |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 15:5 توسط صمیمی
|
||
|
|
|
|
|
پسرک پدر بزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت : بالاخره پرسید: "ماجرای کارهای خودمان را می نویسد؟درباره من مینویسید؟" پدر بزرگ از نوشتن دست کشید ،و به نوه اش گفت : "درست است درباره تو مینویسم . اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن مینویسم.میخواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد بشوی" پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: "اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام!" "بستگی دارد چطور به ان نگاه کنی . در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تمام عمرت با دنیا به آرامش میرسی ." ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ساعت 10:39 توسط صمیمی
|
||
|
|
|
|
|
تلاش کن که سخن سنجیده و مناسب بگویی، که سخن نابجا و نامناسب، اگرچه خوب هم باشد، زشت و ناپسند جلوه میکند. از سخنِ زحمت افزا پرهیز کن. تا از تو چیزی نپرسند، سخن مگو و از گفتار بیهوده بپرهیز. چون از تو سخنی پرسیدند، جز راست مگو، و تا نخواهد، کسی را نصیحت مکن؛ بهویژه کسی را که پندشنو نباشد، و در جمع هیچکس را نصیحت مکن که گفتهاند: پند دادن در جمع، سرزنش کردن است. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 7:34 توسط صمیمی
|
||
|
|
|
|
|
قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید. قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟ مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت 2:29 توسط صمیمی
|
||
|
|
|
|
|
خدای مهربون رو شکر میکنم برای فرزندم که از شستن ظرفها شکایت دارد و این یعنی خونه مونده و تو خیابون ول نیست. ———————————————– برای شلوغی و کثیفی خانه بعد از مهمانی چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان. ———————————————– برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن چون یعنی غذا برای خوردن دارم. ———————————————– برای سایه ای که شاهد کار منه چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:28 توسط صمیمی
|
||