|
|
|
|
|
۱- در صفحه نخست وبلاگ فقط پانزده مطلب آخر قابل مشاهده است. برای مطالعه کلیه مطالب و دسترسی به دیگر مطالب وبلاگ برروی "آرشیو مطالب" یا "موضوعات مطالب" در حاشیه وبلاگ کلیک کنید. ۲- نظرات شما نه تنها برای هرچه بهتر شدن وبلاگ سازنده و مفید است بلکه به ما نیز نشاط و روحیه مضاعف میبخشد. ما را از نظرات خود بهره مند سازید. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:30 توسط صمیمی
|
|
||
|
|
|
|
|
با استفاده از این سرویس دارندگان ملی کارت می توانند وجه مورد نظر خود را به کلیه کارتهای شتاب انتقال دهند و یا موجودی آنلاین کارت خود را دریافت نمایند.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 11:28 توسط صمیمی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۸۹ساعت 22:44 توسط صمیمی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:34 توسط صمیمی
|
|
||
|
|
|
|
|
این ابزار قدرتمند بهترین مسیر بین مبدا و مقصد شما را محاسبه می کند. برای محاسبه اینجا را کلیک نمایید. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۸۹ساعت 12:56 توسط صمیمی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:15 توسط صمیمی
|
|
||
|
|
|
|||||
ادامه مطلب |
||||||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 6:25 توسط صمیمی
|
|
||||||
|
|
|
|
|
يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش ميرفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت ميكردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند. روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه ميبينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را ميكردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.» بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نميتونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟ بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر ميكني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد. شما چه تفسير مديريتي يا سازماني از اين حكايت داريد؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ساعت 5:29 توسط صمیمی
|
|
||